close
تبلیغات در اینترنت
داستان زندگی حضرت نوح (ع)

خشت اول...
نکاتی درزمینه تدریس دروس ابتدایی
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 79
کل نظرات : 60

بازديد امروز : 14 نفر
بارديد ديروز : 25 نفر
بازديد هفته : 110 نفر
بازديد ماه : 395 نفر
بازديد سال : 7,109 نفر
بازديد کلي : 136,328 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي

کد متحرک کردن عنوان وب

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
پرینت

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب




Up Page

آموزش علوم تچربی راهنمایی

پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ

 را در ادامه مطلب بخوانید . ( تاریخ کلاس چهارم )

داستان زندگی حضرت نوح (ع)

روزي ، روزگاري در گوشه اي از دنيا مردمي زندگي مي کردند که خدا را فراموش کرده بودند و بت پرستي مي کردند در آن زمان تنها يک نفر بود که خدا را از ياد نبرده بود و خدا را عبادت مي کرد . او نوح پيامبر بود . خدا به او فرمان داد که مردم را راهنمايي کند . نوح به ميان مردم رفت و به آنها گفت : من از طرف خدا دعوت شده ام که شما را به پرستش خداي يگانه هدايت نمايم . آدم هاي پر زور و پول دار که از بت پرستي مردم « کسب درآمد » داشتند ، دلشان نمي خواست که مردم خداپرست شوند . به همين دليل به مردم گفتند که نوح دروغ مي گويد . اما نوح دست بردار نبود . کم کم حرفهاي نوح در دل بعضي از مردم فقير اثر کرد و به او ايمان آوردند . برخي از مردم پيش نوح رفتند و گفتند : تو چطور پيامبري هستي که فقط آدم هاي فقير و بدبخت پيرو تو هستند ؟ نوح گفت : خوبي و بدي آدم ها به پول نيست . همه براي ما عزيز هستند اما آن مردم به حرفهاي او توجهي نداشتند و انگشت در گوشهايشان فرو مي کردند تا حرف او را نشنوند . تا اينکه روزي از روزها پيش او رفتند و گفتند : ديگر از دست تو خسته شده ايم . تو سالهاست ما را از عذاب خداي خودت مي ترساني . اگر راست مي گويي ، از خداي خود بخواه تا عذابش را براي بت پرستان بفرستد . نوح هم چون از دست آنها خسته شده بود ، دست به آسمان برد و از خدا خواست براي آنها عذاب بفرستد . خدا خواسته ي نوح را قبول کرد و از او خواست . تا کشتي خيلي بزرگ بسازد و منتظر فرمان خدا باشد . نوح شروع به ساختن کشتي کرد . هر روز بت پرستان او را مسخره مي کردند . اما نوح به حرف آنها توجهي نداشت ، وقتي کشتي آماده شد خدا به نوح فرمان داد : اي نوح به خانواده و يارانت بگو تا سوار بر کشتي شوند و از هر حيوان و پرنده يک جفت انتخاب کن و به کشتي ببر . ناگهان ابرهاي سياه آسمان را پر کرد ، همه سوار بر کشتي شدند ، اما يکي از پسران نوح نافرماني کرد و سوار نشد ، باران تندي شروع به باريدن کرد . در مدت کمي آب به بالا آمد و همه جا را گرفت ، بت پرستان و پسر نوح از کوه ها بالا رفتند تا آب به آنها نرسد اما آنقدر باران باريد که حتي کوهها هم زير آب رفتند و به اين ترتيب نوح و يارانش نجات يافتند و بت پرستان به همراه پسر نوح غرق شدند . بعد از چهل شبانه روز کشتي نوح در بالاي کوه « جودي » روي زمين قرار گرفت . نوح و همراهانش زندگي را از نو آغاز کردند و به کشت و زار و کشاورزي پرداختند.

درباره :
امتياز : نتيجه : 1 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 6

بازديد : 628
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 10:18 ] [ عزت اله حسن وند ]
آخرين مطالب ارسالي
سایت دانلود کتب درسی کلیه پایه ها تاريخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393
بدون شرح تاريخ : یکشنبه 19 آبان 1392
جانوران بي مهره تاريخ : شنبه 11 آبان 1392
کاربانقاله تاريخ : پنجشنبه 04 مهر 1392
آموزش درس به درس رياضي پايه ششم تاريخ : سه شنبه 02 مهر 1392
فیلم گیاهان گوشتخوار علوم ششم ابتدایی تاريخ : پنجشنبه 28 شهریور 1392
پاورپوینت های درس تفکر و پ تاريخ : پنجشنبه 28 شهریور 1392
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

پروردگارا... ما را مددکن تا دانش اندکمان، نه نردبانی باشد برای فزونی تکبر و غرور، نه حلقه ای برای اسارت و نه دست مایه ای برای تجارت بلکه گامی باشد برای تجلی انسانیت و متعالی ساختن زندگی خود و دیگران.
جست و جو